ساینا تمام زندگی و دنیای من و بابایی
خاطرات ساینای مامان

سلام قندک من 

بس که زمان گذشته نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم، همین و بگم که بزرگتر شدی، عاقل تر شدی خانوم شدی.

سئوالای زیادی می پرسی و این نشون می ده که به اطراف خودت دقت می کنی . 

عاشق عروسک بازی شدی. و 3 ساعت هم تو اتاقت عروسک بازی کنی باز هم می گی یه کوچولو بود کههه

حالا دیگه واسه خودت دوست پیدا می کنی و برام  همه چی رو تعریف می کنی و درد دل می کنی.

شدی همدم من . با تمام وجود دوستت دارم عشق کوچولوی من

خدایا شکرت



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 آذر 1394 ] [ 11:30 ] [ مامانی ]

سلام دختر نازنینم

الان که اومدم و نگاه کردم دیدم 5 ماهه که اینجا با تو عزیز دلم حرف نزدم، درد دل نکردم .و واقعا" چراش رو نمی دونم.

طی این 5 ماه ، خانوم تر شدی، عاقل تر شدی و شدی همدم و همراز من . با تمام وجود عاشقتم و دوستت دارم. لغات و جملات نمی تونه بیانگر عشق من باشه.

از این به بعد زود به زود می یام و باهات حرف می زنم.

خدایا شکرت به خاطر این فرشته کوچولوم و همه نعمتهات



[موضوع : ]
[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 11:00 ] [ مامانی ]

دیروز تو راه برگشت به خونه توی ماشین

ساینا با گریه آروم : مامانی چشمام درد می کنه

مامانی قربون چشمات برم چرا

ساینا : خوب درد می کنه دیگه

نگران شدم ماشین رو زدم کنار و نگه داشتم . برگشتم عقب و نگاهش می کنم

قربون اون اشکات بره مامان ، خوب گریه نکن طاقت اشکات رو ندارم ، کجاش درد می کنه نفسم؟

ساینا : گوشه چشمش رو با دست نشون می ده می گه اینجا

هر چی نگاه کردم اثری از خراش و هیچ چیز ندیدم.

خوب مامان چیزیش نیست که چرا درد می کنه

ساینا : خوب واسه اینکه آرامش ندارم

مامان: چی نداری؟

ساینا: اااا، چشمام دیگه وقتی می خوابه آرامش نداره

مامان : آرامش یعنی چی گلم؟

ساینا: یعنی درد می کنه

مامان: خوب به بابایی می گم زود بیاد ببریمت دکتر

ساینا: نه دکتر نمی خوام برام بستنی بخر

مامان: بستنی بخرم دیگه چشمات آرامش داره فدات بشم

ساینا: آرهههههههه دیگهههههههههههه



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 9:52 ] [ مامانی ]

عسل مامان از کجا شروع کنم که اینقدر شیرین زبون شدی که هر روز و هر ساعت بیام و از شیرین زبونیات بنویسم بازم کم گفتم.

*********

جمعه پیش سر سفره  همراه غذا یه نوشابه گنده سر سفره

ساینا: مامانی من نوشابه می خوام

مامانی: عسل مامان اگه می شه نخور لطفا"

ساینا: چرا پس خودتون می خورین

مامانی : ببین گل مامان شما کوچولویی، داری قد می کشی و بزرگ می شی . اگه می خوای قدت بلند باشه و استخونات قوی بشه نباید بخوری. ما هم بهتره نخوریم ولی خوب ما دیگه بزرگ شدیم.

ساینا: باشه مامان دیگه نمی خوام

مامانی : حالا اگه دلت می خواد ، یه کوچولو بخور

ساینا: نه دیگه دوست ندارم بخورم

******************************************

بازم جمعه مشغول خاله بازی ( من در نقش دختر کوچولو و شما مامان من)

ساینا: خوب عشقم روزگارمون هم تموم شد

مامانی: تعجب، مامان جونم روزگار یعنی چی

ساینا: یعنی اینکه روز جمعه تموم شد و باید بری مهد کودک و کلاس زبان

****************************************

یه روز خدا، بعد کلی بازی کردن گفتم خوب عسل مامان حالا دیگه باید یه کوچولو خودت بازی کنی من برم یه غذایی درست کنم

10 دقیقه نگذشته بود که دیدم هیچ صدای نمی یاد. با خودم گفتم شک نکن مشغول خرابکاریه. همه جای خونه رو گشتم نبود. دیگه داشتم دیونه می شدم و قلبم تند تند می زد که دیدم در ورودی بازه. دویدم بیرون دیدم تو حیاط با دختر همسایه مشغول بازیه.

مامان: ساینا بیا تو خونه

ساینا : چشم مامان ولی چرا ؟

مامان: چون که بدون اجازه رفتی حیاط  و حتی به مامان نگفتی. می دونی چقدررررر نگررانت شدم مامان

ساینا: ببخشید مامان بدون اجازه رفتم تقصیر من بود آخه جر گیر شدم ( یعنی جو گیر شدم)

*******************************

 

اینم نقاشی هایی که با نگاه کردن به نقاشی مهراوه کشیدی

کفشدوزک

جوجه

کلاغ

خدایا شکرت به خاطر همه نعتهایت

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 11:40 ] [ مامانی ]

ساینا آرام و بی صدا و مظلوم  در حال اشک ریختن بی هیچ دلیلی

مامانی در آشپز خونه: یه ک آن متوجه این صحنه شدم : عزیزززززززززز دلم ، قشنگم چیه چرا گریه می کنییی؟

ساینا  با ناز فراوان: مامانیییی ، مامانی

مامانی جونم، چی می خوای عروسکم؟

ساینا: مامانی می شه یه کوچولو نازم رو بکشی؟

مامانی: تعجبمحبتمحبت بعد توی دلم اینجوری خندیدمقه قهه

دنیایی دارن این بچه ها. چقدر قشنگ و پاکه

خدایا شکرت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 13:46 ] [ مامانی ]

سحر پاشو غذا بخور

تا به اذون هیچی نخور

دعا بکن ؛ نماز بخون

نماز و روزه هر دو چه خوبه؛ هر دو چه خوبه

این شعر مهدت،

سانیا: مامان رمضون یعنی چی؟

مامان: یعنی اینکه کارای خوب بکنی و کارای بد نکنی و مثل شعرت صبح خیلی زود بیدار شی و غذا بخوری و تا شب که الله و اکبر می گن هیچی نخوری

ساینا : مامان تو روزه ایی؟

مامان : آره عزیز دل مامان روزه ام

ساینا : پس منم روزه ام

چند دقیقه بعد ؛ یه بسته پاستل از تو کمدت برداشتی و آوردی مشغول خوردن

ساینا: مامانی تو هم بخور ؛ خوشمزه است

مامان: نمی شه مامان من روزه ام

ساینا : خوب اشکال نداره  پاستیله خوشمزه است، روزه ات هیچی نمی شه بخور مامانیییییی

مامانی: خوب ساینا برات آب هویج درست کردم مامان اونم بخور

ساینا با اخمی بسیاررررررررررر: ااااااااااااا مامان مگه نمی گم من روزه ام؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! ( روزه از دید ساینا، چیزی که خوشمزه است روزه رو باطل نمی کنه یا به عبارتی هیچی نمی کنه)

قربون نماز خوندنت شیرینم

 

شهر کتاب آریاشهر

 

 

19 تیر سالگر ازدواج من و بابایی جون بود، یه جشن کوچولو خونه عمو احمدت گرفتیم که خیلی هم خوش گذشت . رفتیم شیرینی فروشی و این کیک رو به انتخاب تو خریدیم

دست بابایی درد نکنه

خدای خوبم به خاطر وجود همسر مهربونم شاکر تو ام . همسر عزیز و مهربونم بخاطر این همه خوشبختی ممنون توام

خدایا ی مهربونم بخاطر وجود میوه عشقم سپاسگزار توام.

خدای بزرگ من بخاطر همه نعمتات شکرتت

 



[موضوع : ]
[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 12:36 ] [ مامانی ]

چند وقت پیش

ساینا: مامانی بیا بازی خاله سارای زبان 

مامانی :باشه قبوله

ساینا: مثلا" تو ساینا بودی منم teacher

ساینا : بچه ها هر چی می گم  انجام بدین و بلندد تکرار کنین

ساینا: مامانی Wiggle your finger

مامانیسوالتعجب

 ساينا: blink your eye

مامانی:سوالخجالت

ساینا: ااااااااااااااااا مامانننننننننننن, خوب بکن دیگهههههه

مامانی : چی کار کنم خوبخجالت

ساینا : بلد نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب wiggle  يعني انگشتات رو تکون بده  blink  یعنی چشمک بزن

مامانی: خجالت

**********************************

دیروز موقع برگشت از مهد تو ماشین

ساینا : عروسک خیمه  شب بازی می شه puppet

دست نزن می شه hands off

بزن قدش می شه give me five

ماماني : داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم یعنی ذوق مرگ هااااااااااااااااااااااا

آفرین به خاله سارای زبانت یعنی من عاشقشم ساینا که اینقدر چیزای خوب خوب بهت یاد می ده

ساینا: شما باید عاشق من باشی ؛ من Teacher توام. همش بهت همه چیز یاد می دم. خودت گفتی زبانی ( یعنی زبان خوندی). ولی همش من بهت همه چیز یاد می دم.

مامانی:بی حوصلهخجالتمتنظر

teacher من فدات شم

خدایا شکرت

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] [ 9:10 ] [ مامانی ]

سلام عسلم

داشتم گوشی م رو نگاه می کردم, این عکس ها توش بودم گفتم بد نیست تو دفتر خاطراتت هم داشته باشی گل من

فروردین ماه , پارک نزدیک خونمون

 

پارک بانوان , ادربیهشت ماه

از دیوار راست بالا می ره , نقل این عکسه هاااااااااا. پارک جوانمردان

خدای بزرگ شاکرم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 10:01 ] [ مامانی ]

وایییییییییییییی چه سورپرایز قشنگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ممنونم عشقم با تمام وجود دوستت دارم و می پرستمت. من و ساینا همیشه ممنون محبتهای بی دریغ تو هستیم.

***********************************************************

برنامه هر روزه ما به این شکل شده

ساعت 8 تا 5 سرکار-- ساعت 5:30 تا 7:40 خرید واسه خونه و پارک - ساعت 8 تا 11 شب آشپزی و رسیدگی به امور خانه  مثل ظرف شستن و مرتب کردن خانه منفجر شده توسط ساینای عزیز

اما تو این پارک رفتن ها برنامه ها داشتیم  ،

یه روزی از این روزا، خسته بودم و گفتم نمی ریم پارک ، قسمم دادی تو رو خدای چشمای قشنگ منو ببر پارک  ( قسم رو حال کردیی ؟ یک عدد مامان به این شکل تعجب) و اونجا پا کردی تو یه کفش که الا و بلا برای من دوست پیدا کن ، ما هم که هی در به در به دنبال دوستی برای شما بودیم بلاخره موفق شدیم یه دوست ناب برایتان پیدا کنیم. یه مرسی به من گفتی  و تشکر کردی که داشتم ذوق مرگ می شدم.

ولی چشمت روز بد نبینه 5 دقیقه نگذشته بود و من هنوز در کیف کردن آن تشکر شما بودم که آمدی و فرمودی آخه این چه دوستیه واسم پیدا کردی همش میره سرسره سبزه رو سوار می شه نمی یاد سرسره زرده. ای بابا خوب این برای خود معظلی است که نشان می دهد این دختر خانم گل گلاب به درد دوستی با شما نمی خورد.

ناچار ما دست به دامان دخمل خوشمل دیگری می شویم.

دختر خانم با مامانش بود. و در مقابل سئوال ما که می یای با دخملی ما بازی کنی و دوست شوی  کله ای تکان داد . مادرها که ما باشیم پیشنهاد دادیم سوار الاکلنگ بشوید امااااااااااااااااااااااااا چشمتان روز بد نبیند هر دو بدو بدو رفتید و هر دو می خواستید سوار یک طرف الاکلنگ شوید و هیچکدام به هیچ صراتی مستقیم نبودید که طرف دیگری هم الاکلنگ برای سوار شدن دارد. و این دوستی در همان ثانیه های اولیه به جنگ و دعوا ختم شد و من چون دیدم به همین منوال بگذرد لحظات خطرناکی خواهم داشت دستت را گرفتم و با توضیح در مورد دوستی و آداب دوستی به طرف منزل روانه گشتیم.

خدایا شاکرم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 ] [ 13:54 ] [ مامانی ]

سلام عزیز دل بابایی،  خوبی گلم

بلاخره بعد مدتها اومدم که منم  اونی که توی دلم هست برات بنویسم که وقتی بزرگ شدی بخونی و  عمق دلم رو  بدونی . دختر گلم  قبل از ازدواج با مادرت از ازدواج ترس داشتم اونم بخاطر اینکه نتونم اون چیزی که باید برای شریک زندگیم فراهم کنم .وقتی که با مادرت آشنا شدم بهم قوت قلب داد و تونستم تصمیم به از دواج بگیرم .

از بچه دار شدن واهمه داشتم ولی مادرت دوباره با اون اعتماد به نفسی که داشت ، باز هم به من دلگرمی و قوت قلب داد  . و تو عزیز دل بابابی به دنیا اومدی .حالا بعداز این مدت اول از خدا ودوم از مامانت تشکر می کنم  که تو گل  قشنگ رو بهم دادند .

من نمی دونم چطوری از مادرت تشکر کنم ؟ می دونم اگه تمام دنیا و زندگی ناقابل خودمو به پای مادرت بریزم حتی به اندازه سر سوزنی از زحمات مادرت رو نمی تونم در مورد خودم وشماجبران کنم .

همیشه ارزو دارم مثل مامانت بشی ،چون باور کن مادرت یک فرشته است .  کل دنیارو بگردی مثل مادرت رو اصلا" نمی تونی پیدا کنی .حتما" موقع خلقت  خدا ،مامانی تو را تک افرید . گلم  مامانت  یک فرشته توقالب آدمه .مادری که تو داری بهترین بهترین مامان دنیا ست .تمام زندگی خودم  رو مدیون این فرشته هستم .تنها چیزی که از خدا می خوام اینه که بتونم تا زنده ام سر سوزنی از محبتهای مادرت را جبران کنم . پس  مامانت رو برای خودت الگو کن تا بهترین باشی چون مامانی ماه ماه ماه است .

می دونی عزیز دل بابایی شاید خیلی از مردم یا دوستان این مطلب رو بخونند خیال کنند که دارم اغراق می کنم ولی باور کن اگه بزرگ شدی می دونی که من دارم درست می گم  .دختر گلم نمی دونی مادرت و تورا چقد دوست دارم هرچه بگم بازم کم گفتم ولی می دونم هردوتای شما اون محبتی که باید بشما داشته باشم احساس نمی کنید ، شاید کمی غرور مردانگیم باعث بشه نتونم اونجور که باید باشم پس اگه بعضی مواقع عصبانی شدم ویا کم محلی کردم، منو ببخشید و باور کنید اون موقع که عصبانی وبی محبت هستم از هر موقع دیگری بیشتر دوستون دارم .



[موضوع : ]
[ سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 ] [ 13:20 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ساینای من ، نفس من و تمام وجودم در 22/7/89 به دنیا آمد تا عشق بین من و بابایی را صد چندان کند و خانواده کوچک ما کمی بزرگتر باشد. این وبلاگ را برایش ساختیم تا بعدها دفتر خاطراتی باشد برایش و بداند که چقدر با آمدنش زندگی ما را زیباتر کرد و احساس ما را به خودش بداند
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 25
بازدید هفته گذشته : 52
کل بازدید : 41600
امکانات وب
Saina